Thursday, November 3, 2016

#10 صداها اینجا هستند: توی هوا، توی شب

یکی‌دو روز قبل، برای فرار از ملال پاییز، برای فرار از این شب‌های طولانیِ تلخِ خاکستری، پناه بردم به ترجمه. تفألی زدم به مجموعه آثار بورشرت، و اولین داستانی را که آمد خواندم و ترجمه کردم.
داستان، خیلی تلخ‌تر از خودم بود. تلخ‌تر از ملال پاییز. داستان یک بعدازظهر خاکستری در ملال ماه نوامبر. امروز اول نوامبر است و من در نیمه‌ی افسردگی فصلی‌ام؛ با خواندن این داستان‌ها تلخ‌تر و افسرده‌تر می‌شوم؛ و با ترجمه‌ی‌شان کمی بهتر. لذت از ترجمه هم احتمالا بیماری‌ست.
این متن، ترجمه‌ای است از یکی از بخش‌های داستان «تحویل‌داده‌شده‌ها» از کتاب «قاصدک‌»، اولین اثر منثور وولفانگ بورشرت که در 1946 در بیمارستان الیزابت هامبورگ نوشته شده است.


تراموا در امتداد بعدازظهر مه‌آلود پیش‌ می‌رفت، تراموایی زرد و متروک در هوای خاکستری. نوامبر بود و خیابان‌ها خالی و خلوت و دلگیر. فقط زردی تراموا بود که تک‌وتنها در بعدازظهر مه‌آلود جاری بود.
کسانی در تراموا نشسته بودند، گرم و مضطرب، نفس می‌کشیدند. پنج یا شش‌نفر، تنها و ملول در بعدازظهر نوامبر آن‌جا نشسته بودند و از مِه فرار می‌کردند. زیر چراغ کوچک ملایم و دودگرفته‌ای، پراکنده و پخش نشسته بودند و داشتند از مه فرار می‌کردند. تراموا خالی بود. تنها پنج نفر بودند، پراکنده، نفس می‌کشیدند. در آخرین ساعات بعدازظهر مه‌آلود، کنترل‌چی ششمین نفر بود، در کنار آن دکمه‌های برنجی نرم و بر شیشه‌های نم‌دار تراموا، روی بخار حاصل از نفس‌های خود، صورت‌های کج‌ومعوجی نقاشی می‌کرد. تراموا پیش می‌رفت و زردی‌اش در امتداد نوامبر می‌لغزید.
آن پنج فراری آن توو نشسته بودند و کنترلچی ایستاده بود. پیرمردی که زیر چشم‌هاش حسابی گود افتاده بود، دوباره شروع کرد، با صدایی نسبتا بلند شروع کرد: «اون‌ها توی هوان. توی شب. آه، اون‌ها توی شب هستن. دوروبر اونا آدم خوابش نمی‌بره. فقط دوروبر اونا. این‌ها فقط‌وفقط صدا هستن. باور کنید! این‌ها فقط صدان.»
Photo by Alex Howitt
پیرمرد به جلو خم شد. گودی‌های زیر چشمش به لرزه افتادند و انگشت اشاره‌اش، که در آن تاریکی به سختی دیده می‌شد، فرو رفت توی پستان کوچک و صاف زن مسنّی که روبروش نشسته بود. زن با سروصدا آب دماغش را بالا کشید و به حالتی برافروخته، زل زد به انگشت اشاره‌ی مرد که حالا توی روشنایی بود. پیرزن یکسره فس‌فس‌کنان ‌نفس می‌کشید. درواقع مجبور بود این‌طور نفس بکشد، آبریزش‌بینی شدید داشت، از آن‌ها که مخصوص ماه نوامبر است، انگار تا عمق ریه‌ها‌ش می‌رسید. با این حال آن انگشتْ برافروخته‌اش کرده بود. دو دختر در گوشه‌ی دیگری زیر لب می‌خندیدند. نمی‌توانستند تشخیص بدهند که آیا صحبت از همان صداهای شبانه است یا نه. از خیلی وقت پیش می‌دانستند که شب‌ها صداهایی وجود دارد. حالا دیگر دقیقا می‌دانستند. اما زیر لب می‌خندیدند، چون از هم خجالت می‌کشیدند. و کنترلچی روی شیشه‌ی آلوده به مه، صورت‌های بزرگ کج‌ومعوجی می‌کشید. و مرد جوانی آن‌جا نشسته بود، پریده‌رنگ، با چشم‌های بسته، زیر آن چراغ کوچک دودگرفته نشسته بود. چشم‌هاش را بسته بود، انگار که خواب باشد. و تراموا پیش می‌رفت و زردی‌اش در آن بعدازظهر مه‌آلود خلوت پخش می‌شد. کنترلچی روی شیشه یک صورت کج کشید و به پیرمردی که گودی زیر چشم‌هاش می‌لرزید گفت:«بله، روشنه: صداها وجود دارن، صداهای فراوون. و طبیعتاً، به‌خصوص شب‌ها.»
هر دو دختر جوان خجالت می‌کشیدند و دست‌پاچه زدند زیر خنده. یکی‌شان با خودش گفت:«به‌خصوص شب‌ها.»
پیرمردی که گودی زیر چشم‌ها‌ش می‌لرزید انگشت ضعیفش را از پستان پیرزن آزرده عقب کشید و توی بدن کنترلچی فرو کرد. درِگوشی گفت:«گوش بدید! به چیزی که می‌گم گوش بدین. صداها اونجان. توی هوا، توی شب. سروران من!» دستش را از بدن کنترلچی دور کرد و به تندی به بالا اشاره کرد: «آیا می‌دونید اون کیه توی هوا؟ صداها؟ صداهای شبونه؟ و آیا می‌دونید چطور؟»
گودی‌های زیر چشمش به آرامی می‌لرزیدند. مرد جوان در انتهای دیگر تراموا کاملا رنگ‌پریده بود و چشم‌هایش را طوری بسته بود، انگار که خوابیده.
مردی که زیر چشم‌هایش می‌لرزید، نجوا کرد:«اون‌ها مردگان هستن، خیل عظیم مردگان. مردگان، سروران من. اون‌ها خیلی زیادن. اون‌ها شب‌ها توی هوا روی هم انباشته می‌شن. اون خیل عظیم مردگان. اون‌ها جا ندارن. چون تمام قلب‌ها پر‌ن. تا خرخره پر، لبریز. و قطعا مرده‌ها فقط می‌تونن توی قلب‌ها باقی بمونن. اما مرده‌های زیادی هستن که نمی‌دونن به کدوم طرف باید برن.»
بقیه کسانی که در این بعدازظهر سوار تراموا بودند، نفس‌شان را حبس کرده بودند. فقط مرد جوانی که چشم‌هاش را بسته بود، محکم و عمیق نصف می‌کشید، انگار که خواب باشد.
پیرمرد با انگشت اشاره‌ی ضعیفش یکی‌پس‌ازدیگری روی شانه‌ی مخاطبانش می‌زد، روی شانه‌ی دختران جوان، روی بدن کنترلچی و بعد پیرزن. و بعد دوباره نجوا کرد:«و اون دوروبرها آدم نمی‌خوابه. فقط اون دوروبر. مرده‌های زیادی توی هوا هستن. اون‌ها جایی ندارن. اون‌ها شب‌ها حرف می‌زنن و دنبال یک قلب می‌گردن. اون دوروبر آدم خوابش نمی‌بره. چون که مرده‌ها شب‌ها نمی‌خوابن. اون‌ها خیلی زیادن. به‌خصوص شب‌ها. اون‌ها شب‌ها حرف می‌زنن، وقتی همه‌جا ساکته. اون‌ها شب‌ها اون‌جان، وقتی هیچ‌چیز دیگه‌ای نیست. شب‌ها اون‌ها صدا دارن. دوروبر اون‌ها آدم خیلی بدخواب می‌شه.» پیرزنی که آب‌ریزش بینی داشت، آب دماغش را با سروصدا بالا کشید و با اضطراب زل زد به گودی‌های لرزان و چروکیده زیر چشم‌های پیرمردی که داشت نجوا می‌کرد. اما دخترک‌ها زیر لب می‌خندیدند. آن‌ها صداهای دیگری را در شب می‌شناختند، صداهایی زنده، که مثل دست گرم مردانه‌ای روی پوست لخت‌ قرار می‌گرفت، صداهایی که آن‌ها را زیر تخت می‌کشید، آرام، خشن، به‌خصوص شب‌ها. آن‌ها زیر لب می‌خندیدند و از هم خجالت می‌کشیدند. و هیچ‌کدام نمی‌دانست، که دیگری هم صدا را می‌شنید، شب‌ها، در رویاهای‌شان.
کنترلچی صورت‌های بزرگ کج‌ومعوجی را روی شیشه خیس از مه نقاشی کرد و گفت:«آره، مردگان اون‌‌جان. اون‌ها توی هوا حرف می‌زنن. توی شب، توی هوا، روی تخت. و آدم به‌خاطر این چیزها خوابش نمی‌بره. واضحه.»
پیرزن آب دماغش را بالا کشید، سری تکان داد و گفت:«مرده‌ها، بله، مرده‌ها: صداها از اوناست. روی تخت. آه، بله، همیشه روی تخت.»
و دخترها دست‌های مردانه‌ی غریبه‌ای را روی پوست‌شان حس کردند و صورت‌هاشان در این بعدازظهر خاکستری توی تراموا سرخ شد. اما مرد جوان: او، رنگ‌پریده و تنها، در گوشه‌ی خودش افتاده بود و چشم‌هاش را چنان بسته بود، انگار که خواب باشد. آن‌وقت پیرمردی که زیر چشم‌هاش گود بود با انگشت ضعیف اشاره‌اش گوشه‌ی تاریکی را نشان داد، که جوان رنگ‌پریده نشسته بود، و گفت:«بعله، جوون‌ها! اون‌ها می‌تونن بخوابن. بعدازظهرها. شب‌ها. توی نوامبر. همیشه. اونا مرده‌ها رو نمی‌شنون. جوونا خواب می‌مونن و صداهای اسرارآمیزی رو از دست می‌دن. فقط ما پیرها گوش باطن داریم. جوون‌ها گوشی برای شنیدن صداهای شبونه ندارن. اونا می‌تونن بخوابن.»
انگشت اشاره‌ی پیرمرد با نفرت در بدن جوان رنگ‌پریده فرو رفت، درحالی‌که بقیه مضطرب بودند. جوان رنگ‌پریده چشم‌هاش را باز کرد، ناگهان بلند شد و خم شد به سمت پیرمرد. پیرمرد وحشت‌زده انگشت اشاره‌اش را در دستش جمع کرد و گودی‌های زیرچشم‌هاش یک‌لحظه از لرزیدن ایستادند. جوان رنگ‌پریده توی صورت پیرمرد داد زد:«هی، خواهش می‌کنم سیگار‌اتون را دور نندازین. لطفا بدین‌شون به من. حال من بده. منظورم اینه که گرسنه‌ام. اونا رو بدین به من. این حال من رو خوب می‌کنه. حالم بده.»
گودی‌های چروکیده زیر چشم پیرمرد خیس شدند و شروع کردند به لرزیدن، غمگین، ساکت، وحشت‌زده. و پیرمرد گفت:«بعله، رنگ شما حسابی پریده. حالتون بد به نظر می‌رسه. پالتو ندارید؟ نوامبر شده.»
جوان رنگ‌پریده گفت:«می‌دونم، خودم می‌دونم. مادرم هر روز صبح به‌م می‌گه باید پالتو بپوشم، نوامبره. بله می‌دونم. اما اون سه ساله که مرده. اون قطعاً نمی‌دونه که من دیگه پالتو ندارم. مادرم هر روز صبح می‌گه نوامبره. اما از جریان پالتو نمی‌تونه خبر داشته باشه. اون مرده.»

مرد جوان ته‌مانده‌ی سیگارِ روبه‌خاموشی را گرفت و از تراموا پرید بیرون. بیرون مه بود، بعدازظهر بود و نوامبر بود. و مرد جوانی که رنگی به رخ نداشت با یک سیگار وارد آخرین ساعات آن بعدازظهر خلوت شد. او گرسنه بود و پالتو نداشت. مادرش مرده بود، و ماه نوامبر بود. و آن‌جا، توی تراموا، دیگران نشسته بودند و نفس نمی‌کشیدند. آرام و غمگین، گودی‌های زیر چشم می‌لرزیدند. و کنترلچی صورت‌های بزرگِ کج‌ومعوجی را روی شیشه می‌کشید. صورت‌های بزرگ و کج‌ومعوج.


1 comment: